|
یادداشت های 4 فصل زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند. زندگی نه عادت میخواهد نه خاطره! شور میخواهد
| ||||||
|
هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود... هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد ... مهم نیست غزال هستی یا شیر ، با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن ...
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟؟؟
- به شانه ام زدی تا شاید تنهاییم را تکانده باشی . به چه دل خوش کرده ای به تکاندن برف از شانه های آدم برفی!!! - هزاران دهقان برای آمدن باران دعا می کردند غافل از آنکه خدا به کودکی فکر می کرد که چکمه هایش سوراخ بود. - وقتی یه کسی رو بیش از اندازه واقعیش برای خودمان بزرگ کنیم کوچکترین عمل احمقانه اش بزرگترین ضربه برای ما خواهد بود . - لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می شود، می تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می شود ، شکست دهد. - ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، بزرگ ها را می بینیم، سخت ها را می خواهیم. غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند. - انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند. - تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه دانش خودش حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد!!! - سعی کن تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت. بگذار عظمت عشق را درک نکنی . زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد. - مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد. - برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند. - برای تکان دادن خودتان از سرتان کمک بگیرید اما برای تکان دادن مردم از قلبتان. - کسی که دارای عظم راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. - برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد . چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت. - ایمان داشته باش که کوچکترین مهربانی ها ، از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شوند. - اگر در زندگی جرات عاشق شدن را نداری، لااقل شعور معشوقه بودن را داشته باش. - لازم نیست که به دیگران ثابت کنی که چه هستی مردم حق دارند هر طور که دلشان خواست فکر کنند، اما نباید همان طور که فکر می کنند باشیم... - هر وقت به بن بست رسیدیم و راه برگشتی نبود، یادمان باشد که راه آسمان باز است پس باید پرواز را آموخت.
تا حالا کدومتون به آرزوهاتون رسیدین؟؟؟ منظورم داشتن دوچرخه !!! و این حرفها نیست. کلا از زندگی چی می خواین؟ واقعا سوال سختیه ... اصلا ما برای چی زندگی می کنیم؟؟؟ خیلی وقته به این حرفا فکر می کنم ... نمیدونم ... دنبال یه هدف می گردم که دنبالشو بگیرم ... براش تلاش کنم ... وقتی هم که به هدفم رسیدم کلی ذوق کنم ... مدت زیادیه که دارم دور خودم می چرخم ، هر روز از یه شاخه به شاخه ی دیگه ... خسته شدم از بس همه چی رو نصفه و نیمه ول کردم ... جدی جدی خیلی خوشحال میشم که نظراتونو بهم بگین ... شاید منم بتونم یه هدف تو زندگیم پیدا کنم ... حتما همتون فیلم ترمینال رو دیدین ... شاید باورتون نشه اما این فیلم واقعا برای من یه الگوئه ... مردی که مدت ها تو ترمینال با شرایط بدی زندگی می کنه ... اما تا آخر فیلم از رسیدن به هدفش نا امید نمیشه ... حالا چه اشکالی داره که هدفش بر آورده کردن آرزوی پدرش باشه ... پدری که سالها قبل ، قبل از رسیدن به آرزوش مرده ... زندگی صبر کردن است ... کلا فیلم رو همین یک جمله می چرخه ... اگه یه دلیل وجود داشته باشه که از تام هنکس خوشم بیاد ، صد در صد اون یه دلیل همین فیلمه ... تو این فیلم به نظر میاد که ویکتور ( تام هنکس ) یه جورایی خنگه !!! ولی در واقع اون خیلی زیرک و باهوشه ... کلا دنیاش با بقیه فرق می کنه ... عین بچه هاست ... صادق و زیرک ... تو این فیلم عاشق اون صحنه ی 5 سنتی هام ... خیلیییییییییی هوشمندانست ... اگه این فیلم رو ندیده باشین ( بابا مگه میشه ؟؟؟ تلویزیون خودمون هم پخشش کرده ... ) نمی فهمین من چی میگم ... اسپیلبرگ در ترمینال از زندگی یک ایرانی به اسم مهران ناصری ( فرودگاه شارل دوگول فرانسه ) الهام گرفته . البته اینو مطمئن نیستم ... ویکتور از یه کشور خیالی به اسم کروکوزیا برای یک کار به ظاهر مضحک به آمریکا میره ... اما همزمان با ورودش به آمریکا تو کشور خودش انقلاب میشه ... گذرنامه ویکتور باطل میشه و اون دیگه نه راه پیش داره و نه پس ... تلاش های ویکتور در ترمینال برای زنده موندنه ... تو ترمینال با کارکنان اونجا دوست میشه ... کار پیدا می کنه ... عاشق میشه ... اما آخر فیلم کاترین زتا جونز رو از دست میده ... مهم اینه که آ[ر سر اون امضا رو برای پدرش می گیره ... به این می گن تلاش ... به این می گن پشتکار!!!!
[ سه شنبه 5 بهمن 1389 ] [ 15:56 ] [ خزر ]
نمیدونم فیلم THE LAKE HOUSE رو دیدین یا نه ... اونقدرا فیلم جذابی نیست که بهتون بگم برین این فیلم رو حتما ببینین ... اما به نسبت فیلم خوبیه .... چیزی که آدمو وادار می کنه این فیلمو تا تهش ببینه داستان پردازی خوب و متفاوتشه ... ساندرا بولاک و کیانو ریوز نقشای اصلی این فیلم رو دارن ... به نسبت هم خوب بازی می کنن ... مخصوصا ساندرا بولاک که بازی شگفت انگیزی داره ... داستان درباره دو نفره که در زمان های متفاوت ( سال 2004 و 2006 ) زندگی می کنن ... چیزی که این دو نفر رو توی این دو زمان متفاوت به هم وصل می کنه ... یه خونست ... یه خونه ی شیشه ای روی یک دریاچه ... این دو نفر در دو زمان متفاوت توی این خونه زندگی کردن ... با کمک صندوق پستی جلوی خونه با هم ارتباط برقرار می کنن ... دو نفر که هر دوشون زندگی مزخرف و کسل کننده ای دارن ... داستان انقدر ادامه پیدا می کنه که این دو نفر سعی در پیدا کردن هم می کنن ... چه جوری؟؟؟؟ ... مهم نیست آخر این فیلم چی میشه ... مهم نیست این دو نفر آخرش بهم میرسن یا نه ؟؟؟ میدونین مهم چیه ؟؟؟ مهم اینه که 2 ساعت وقتتون رو هدر ندادین ... واقعا از نویسنده این داستان ممنونم ... با اینکه اصلا داستان پیچیده ای نیست ... اصلا همین سادگی داستان آدم رو شیفته خودش می کنه ... چه اشکالی داره که فیلم بکش بکش نداشته باشه ... خیلی آروم و ساده پیش میره ... آدمو یاد فیلمای تام هنکس میندازه :) بعد دیدن این فیلم میدونین به چی فکر کردم؟؟؟ به خودم گفتم شاید آرزوی منم این باشه که یه خونه شیشه ای روی یه دریاچه دور افتاده داشته باشم!!! شاید هیچ وقت به این آرزو نرسم ... ولی احساس خوبی که با فکر کردن به اون خونه بهم دست میده یه چیز دیگست ...
بزار کلمه ها هر جا می خوان برن می خوام بنویسم فقط همین ... شر و وررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر می نویسم ولی مهم نیست مهم نیست کسی حرف منو نخونه اینجا تو یه گوشه دنیا یکی داره می نویسه واقعا عجیبه زمان... کسی چه میدونه تو همین زمان لعنتی کجا داره چی میشه ... چه اهمیتی داره ... شاید میلیون ها نفر همزمان با من دارن می نویسن ... سرم داره گیج میره ... واقعا زمان چه معقوله پیچیده ای می تونه باشه ... امروز می خوام یک آهنگی بزارم که خیلیییییییی ازش خوشم میاد ... گفتن هم نداره اما ترکیه ای هستش ... این حرفو قبول ندارم که چون آهنگ ترکی هستش خوب نیستو این حرفا ... هر آهنگی رو باید گوش داد بعد راجع بهش نظر داد ...حتی اگه آهنگ افغانی باشه ... متن آهنگ رو هم با ترجمه میذارم ... البته کلمه های ترکی جوری هستن که باید بفهمیشون .... چون هر کلمه کلی معنا داره ولی من یه معنای جزئی براتون می نویسم تا بفهمین چی گوش میدین ...
اول برای دانلود کلیک کنید : Elvan Gunaydin: Omzumda basın eksik روی شونم سر تو رو کم دارم Yatağında kokun توی رختخوابم عطرت رو Tenimde tenin eksik gelde bir dokun در وجودم ، وجودت رو کم دارم ، بیا و لمسم کن Gecelerden uykum eksik.. شب ها خواب ندارم Yüzde tebessüm تو صورتم تبسم ( ندارم ) Elimde elin eksik, تو دستم دست تو رو کم دارم Yaşlı hep gözüm, چشمام همیشه خیس اشکه Mustafa Ceceli: Ne olur dön geri sevindirme elleri چی میشه برگردی ؟ اون کسایی که پشتمون حرف می زنن رو خوشحال نکن Bozdur mühürlü kara büyüleri این طلسم سیاه و تاریک و مهر شده رو بشکن Sensiz olmaz sensizlik anlatılmaz بدون تو نمیشه ، بدون تو بودن به توصیف در نمیاد Hep eksik diyorum o bile az.... همیشه میگم کمبود دارم ، اما اونم کمه... [ پنجشنبه 30 دی 1389 ] [ 11:15 ] [ خزر ]
900 سال پیش خیام را به عنوان یک دانشمند می شناختند. ما اما با دانش ریاضی و فیزیک خیام کاری نداریم. از خیام، فقط رباعی هایش برای ما بس است. علم و دانش را به کم و زیاد از بقیه هم می شود گرفت. فوقش تقویمی که بقیه تنظیم می کنند به دقت تقویمی که عمر خیام تنظیم کرده نسیت. اما رباعی هایی که خیام گفته را هیچ کس دیگر نتوانسته بگوید، حتی با یک ذره بالاتر یا پایین تر. این رباعی ها فقط کار یک نفر است. کسی که ما بدون در نظر گرفتن علم و دانشش لقب حکیم به او داده ایم. از بین همه مضامین شعر خیام تصویرهایی که او با کوزه ها ساخته از بقیه منحصر به فرد تر است. خیام با استفاده از تمثیل کارگاه سفال گری و ارجاع دادن این نکته که خاک مورد استفاده سفال گرها ، خاک آدم های در گذشته سات، کاری کرده که همه ما آدم های امروزی به اینکه توی عصرمان ازسفال گری خبری نیست حسودی کنیم... کوزه نامه ( ۱۶ رباعی خیام با یک مضمون مشترک ) برخیز بتا، بیار بهر دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زآن پیش که کوزه ها کنند از گل ما
از کوزه گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری: شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده ام کوزه ی هر خماری لب بر لب کوزه بردم از غایت آز تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز لب بر لب من نهاد می گفت به راز: می خور که به این جهان نمی آیی باز این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست در بند سر زلف نگاری بوده ست این دسته که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بوده ست این کوزه که آبخواره ی مزدوری ست از دیده شاهی و دل دستوری ست هر کاسه ی که بر کف مخموری ست از عارض مستی و لب مستوری ست این کوزه گران که دست بر گل دارند گر عقل و خرد نیک بر او بگمارند هرگز نزنند مشت و سیلی و لگد خاک پدران است ، نکو می دارند دی کوزه گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل به زبان حال با او می گفت : من هم چو تو بوده ام، مرا نیکودار! ای پیر خردمند، پگه تر برخیز و آن کودک خاک بیز را بنگر تیز پندش ده و گو که : نرم نرمک می بیز مغز سر کیقباد و چشم پرویز در کارگه کوزه گری رفتم دوش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش: کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟! در دهر چه صد ساله، چه یک روزه شویم! در ده تو به کاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه گران کوزه شویم در کارگه کوزه گری کردم رای در پایه ی چرخ دیدم استاد به پای می کرد دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای زآن کوزه ی می که نیست در وی ضرری پر کن قدحی، بخور ، به من ده دگری زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری خاک من و تو کند کوزه گری هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری تا چند کنی بر گل مردم خواری؟ انگشت فریدون و کف کیخسرو بر چرخ نهاده ای، چه می پنداری؟! بر کوزه گری پریر کردم گذری من دیدم اگر ندید هر بی بصری خاک پدرم در کف هر کوزه گری بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بدم چو کردم این اوباشی با من به زبان حال می گفت سبو: من چون تو بدم تو نیز چون من باشی! بر گبر پیاله و سبوی ای دلجوی فازغ بنشین به کشته زار و لب جوی بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی صدبار پیاله کرد و صدبار سبوی ![]() اعتراف می کنم که در تمام طول تحصیل هیچ امتحانی را بدون تقلب رد نکردم!!! ( حتی اولین املای کلاس اول دبستان !!!) این اعتراف البته اصلا برای من ناراحت کننده نیست بلکه کلی ذوق و کمی هم افتخار توش هست. کمتر پیش اومده که به خاطر نمره تقلب کرده باشم. منظورم اینه که که مثلا نمره ۱۸ یا ۱۹ برام مهم نبوده که حالا بخوام به خاطر یه نمره اضافه تقلب کنم. ذات تقلب برام جذاب تر بوده. روحیه سرکشی از قوانین، پیچوندن معلم ها و ناظم ها، تن نسپردن به محدودیت ها و استرس و اضطراب آن لحظه های تقلب چیزی هست که من به خاطرش حاضرم خطر کنم!!! با این حساب اتفاقا تقلب در امتحان معلم ها و استادهایی که قپی میان که تو کلاسشون نمیشه تقلب کرد و از این حرف ها بسیار جذاب تره!!!! منم برای اینکه روشون رو کم کنم تا جون دارم سر کلاسشون تقلب می کنم!!!!امیدوارم با خوندن این یادداشتم یکم بخندین چون به احتمال زیاد شما هم لااقل از یکی از روش ها استفاده کردین!!! بغلی بگو ... این روش نامنصفانه و مبتنی بر شانس است و به پدر پدر آدم برمی گردد. آخر وقتی مثلا اول فامیلی شما ص است و اول فامیل شاگرد زرنگ کلاس ب چطور می شود در یک سالن بزرگ کنار دست او افتاد؟ و رو در رو از او سوال ها را پرسید؟ و در صورت رد کردن خوان اول ، چطور می شود آن همه سوال را یکی یکی پرسید و شنید و حفظ کرد و نوشت ؟ مواد لازم : یک نفر جلویی / بغلی / پشتی درسخوان ، یک معلمی که مثلا هی موبایلش زنگ بخورد و ...
حکاکی ... احتمالا اولین کسی که به این روش تقلب کرده، یکی از غارنشینان غار لاسکوی فرانسه است! اگر معلم یا استادتان بیغ باشد و جایتان را سر امتحان عوض نکند این راه هنوز جواب می دهد و خوبی اش این است که ثوابش برای سال های بعد هم می ماند و باقیات صالحات شما تا آخر عمر حفظ می شود ( مثل حکاکی های غار لاسکو که هنوز به جا مانده و یک عده را در کف و دعاگو باقی گذاشته . ) مواد لازم : یک خودکار نوک سفت که امتحانش را در زپرتی نبودن پس داده ، دیوار ، میز یا صندلی ، یک آدم که بگوید چی ها را از کدام کتاب ها روی آن سطح سخت ها باید حکاکی کرد !
خالکوبی ... تازه کارها و بچه ننه ها بیشتر از این روش استفاده می کنند. دلیلش هم این است که هیچ کس نمی تواند دست کسی را بکند و ضمیمه پرونده اش کند! پس مطمئن ترین راه نوشتن روی کف دست ، بازو و ... است هر چند که تازه کارها بیشتر وقت ها عرضه نگاه کردن از روی همان دستشان را هم ندارند. مواد لازم : جربزه ، کف دست پهن ، جوراب کوتاه ، شلواری که وقتی ساق پای تقلب نوشته تان را روی زانوی آن یکی پا می گذارید، کمی بالا برود تا تقلب ها پیدا شود.
پازدن ... این راه قدیمی هم مخصوص امتحان های تستی است و بهتر است در سالن امتحان به صورت قطری پیاده شود. روش کار هم این است که یک نفر با دست شماره سوال و با حرکت پا به جلو و عقب و ... شماره گزینه را به دیگران برساند و تمام ستون سمت چپش از جواب پیشنهادی او گرته برداری کنند. به نظر من این روش دقیق نیست و از سوال پنجم قاتی می شود ( گواهش هم همین امتحان انقلاب که چند روز پیش دادم !!! ) ولی اساتید می گویند کاربلد نبوده ام . این راه جواب میدهد. مواد لازم : یک سالن امتحان که سه گوش نباشد! و قطر داشته باشد، یک بچه زرنگ که مچل نباشد، دل دادن به کار.
بحران هویت ... بیشترین کسانی که با این روش حال کردند خواهران غریب بودند . حتی بارباپاپاها هم که همه اش در حال عوض شدن بودند نمی توانستند از این روش استفاده کنند. این روش فقط در دانشگاه و در کلاس های بی در وپیکری که حضور و غیاب نمی شود قابل پیاده شدن است و روش خاصی هم ندارد! یک نفر که از شما زرنگ تر است باید به جایتان برود امتحان بدهد. مواد لازم : کارت امتحان دستکاری شده و یک پسر شجاع .
خوب تا اینجای کار خسته نباشید اما ادامه مطلب هم داریم. به دوستانی هم که تمایلی به خوندن ادامه مطلب ندارن بگم که داشتن خلوص نیت موقع تقلب از اوجب واجباته !!! ادامه مطلب زندگی هر کسی مثل یه کتاب قصه هست .. نه ؟ کتابی که با قصه ی تولد شروع میشه و با قصه ی مرگ می تمومه ... این وسط هم با قصه های کوچیک وبزرگ پر میشه ... هر قصه هم بالاخره یه روزی تموم میشه ... چه کوتاه , چه بلند, چه شاد , چه غمناک و ..... یه قصه ی کوتاه هم داره ....... قصه ای که فقط میتونست تا وقتی که غیر واقعی هست نوشته بشه .. ولی وقتی پای واقعیت هامیاد وسط ... تموم شدنش شاید به نفع همه ی نقش های قصه هست ... هرکسی قصه رو از دید خودش می بینه ... هر نقشی یه زاویه ای نسبت به قصه داره.. قصه هر کسی با جدا شدنش از متن قصه تموم میشه ... نه با فراموش شدن ..یا .............. میشه صفحه ی آخر هر قصه یه شاخه گل گذاشت یادمون نره ازبازیگرای قصه هامون تشکر کنیم ...
1.................................................................................................................UNO 2.................................................................................................................DOS 3................................................................................................................TRES 4...........................................................................................................CUATRO
HALA BIA VASAT GHERESHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH BEDEO FERESHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH BEDE BIA YE TEKUN BORO 2 TEKUN SHOLE SHOLEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEE TAVALODAM MOMBARAKEO MOBARAKEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEE نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادر است نه پدر ، اول یتیم عالم خلقت محل تولد ؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین پاک آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه چشمت؟ رنگی ،به رنگ بارش باران ، که ببارد از آسمان وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین جنست؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک شاکی تو؟ خدا نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین حکمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای ؟ کمی ز چه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی که؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ولی ولی چه؟ حکمی چنین ، آنهم به یک گناه دلتنگ گشته ای؟ زیاد برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟ دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کس؟ تنها کسم خدا در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
|
||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||