|
یادداشت های 4 فصل زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند. زندگی نه عادت میخواهد نه خاطره! شور میخواهد
| ||||||||
|
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند عشق طوفانی و متلاطم است دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد دوست داشتن بینایی می دهد عشق خشن است و شدید و ناپایدار دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار عشق همواره با شک آلوده است دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر ![]() ادامه مطلب [ سه شنبه 7 دی 1389 ] [ 20:53 ] [ خزر ]
ببینید دکتر شریعتی چه زیبا در مورد زن گفته، بخونید ضرر نمی کنید. زن عشق می کارد و کینه درو می کند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر. می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی! برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟ و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...! و این رنج است... به نظرتون شریعتی بهترین نویسنده دنیا نیست؟ یه کم فکر کنین... واقعا حرفاش راست نبود؟؟؟ وقتی عشق رو توصیف می کنه، وقتی نوروز رو توصیف می کنه، وقتی فاطمه رو توصیف می کنه... از نظر من اون بهترین آدم دنیا بود... حیف که مرد...
اگر خود را ساختن عبارت از خو کردن به کاروانسرای بی جاده ای باشد که نامش زندگی است، من خود را کم و بد ساخته ام. آندره مالو منظور از غرغر اگر همان عادت معمول و روزمره باشد که هیچ، اصلا نیازی به توضیح اضافه ندارد. یکی از همین رفتارهایی است که هر کسی ممکن است داشته باشد یا نه و ممکن است از آن خوشمان بیاید یا نه. اگر درباره غرغرهای پیرمردی و خاله خانباجی ها می گویید، بله من هم موافقم که روی اعصاب آدمند اما اگر داریم از نارضایتی مدام، از انتقاد و اعتراض حرف می زنیم، داستان متفاوت است. اگر از آدم های ناراحت و رنجور حرف می زنیم این داستان دیگری است. بورخس حرف جالبی می زند، می گوید: « این مردها هستند که مدام دچار پرسش می شوند، برای زن ها همه چیز بدیهی است.» موافق باشید یا نه، به نظرم نکته قابل تاملی است. از همین جا هم هست که انتقاد ها و اعتراض ها را می شود دسته بندی کرد و به ارزششان پرداخت. به عنوان یکی از آدم هایی که می گویند همیشه در حال غرغر کردن هستم،هیچ مشکلی با این قضیه ندارم و وضعیت خودم را کاملا درک می کنم. چیزی که نمی فهمم آدم هایی هستند که همیشه موافقند، که راضی اند. راضی هم نباشند می توانند خودشان را کنترل کنند و چیزی نگویند، لبخند بزنند و از کنارش بگذرند. من معتقدم این آدم ها برای زندگی، برای دنیا سم هستند، مارا نابود می کنند، با پذیرفتن همه چیز. با حمایت از همه چیز، در دنیایی که ما هستیم، میان این همه مشکل و فاجعه چطور می توان ساکت ماند؟ وقتی که آدم ها در مقابل چشمانمان جان می دهند و ما فقط نگاه می کنیم، در حالی که فقر و فلاکت در دنیا بیداد می کند و همه شبانه روز دست به دعا برداشته ایم که موعود بیاید و ریشه ظلم و بی عدالتی و دروغ را بکند... به قول برتولت برشت : « چه دورانی که سخن گفتن از درختان / کم و بیش جنایتی است / زیرا چنین سخن گفتن / دم فروبستن به جنایت های بی شمار است! » این در افتادن با دنیا، این سازش ناپذیری، ربطی به رنج کشیدن تقدیس شده مسیحیایی هم ندارد. طرز تفکری که در آن هر چه رنج بکشی جایگاهی والاتر پیدا می کنی. غرغری که داریم از آن حرف می زنیم ابراز نارضایتی از وضع موجود است. گفتن اینکه دنیا جای منابی برای زندگی نیست، که باید تغییر کند. اگرچه غرغر انتخاب ایده آلی هم برای اعتراض نیست. ما، این قبیله معترض انتقاد می کند، می نویسد، هر جا که بتواند می ایستد و هر جا که نتواند فرار می کند. غرغروهای اصیل هر جا که باشند می خواهند وضع را عوض کنند، با هر چه که بشود و این همه غرغر به خاطر این است که خیلی از راه ها هموار نیست، که خیلی از درها بسته است، که کار دیگری نمی شود کرد. نویسنده ها را ببینید، شعرای شاخ را ببینید، آنها هم بشتر از این قبیله اند، بهترین ها و جاودانه هایشان معترض ها هستند، غرغروها. برنارد شاو یک بار گفته بود : « مرد موفق کسی است که با جهان سازگار می شود و بازنده کسی است که می خواهد جهان را با خویشتن سازگار کند. بنابراین همه پیشرفت های جهان کار بازندگان است» کا غرغرو ها یعنی این... ممنون از همه کسایی که این یادداشت تا آخر خوندن...
[ سه شنبه 30 آذر 1389 ] [ 10:48 ] [ خزر ]
بر آن لب های خشکیده سلام، بر آن پیکرهای تکه تکه شده سلام، بر آن محاسن به خون خضاب شده سلام... امام علی ع در بخشی از خطبه 131 می فرماید : « ای مردم رنگارنگ ودل های پریشان و پراکنده که بدنهایشان حاضر و عقل هایشان از آنها غایب و دور است. من شما را به سوی حق می کشانم اما چونان بزغاله هایی که از غرش شیر فرار کنند می گریزید! هیهات که با شما بتوانم تاریکی را از چهره عدالت بزدایم و کجی هایی را که در آن راه یافته، راست نمایم.» چه سخت است گفتن از موضوعی که تا در عمل درگیر آن نشده ای، گنگ و مبهم است. داستان حسین ع ، حکایت گذاشتن و رفتن است. حکایت دیدن و دل نبستن است. بالاترین و سخت ترین محک برای یک مسلمان، دو راهی پیوستن یا پشت کردن به حسین ع است. او می خواهد قدم در راهی بگذارد که به یقین در آن راه جان خود را از دست خواهد داد و هر کسی هم که با او پیمان یاری می بندد، چنین سرنوشتی خواهد داشت. از طرفی پشت کردن به او یعنی به دست آوردن مال و مقام و آسایش. در این مقطع حساس، تنها ایمانی مستحکم و اراده ای آهنین می تواند یک فرد را به حسین ع وصل کرده و سرنوشتش را به سرنوشت او گره بزند. این سوال همیشه دغدغه ذهنی من هم بوده و وقتی خوب فکر می کنم و اعمال و رفتار خود را با ملاک های اصیل او مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که « نه » . اگر همین انسان فعلی بودم من هم مانند کوفیان آن زمان بودم . مگر آنکه در آن شرایط خاص به ناگاه دچار تغییری اساسی می شدم و برای دفاع از حقیقت به پا می خاستم... ه . ج
[ سه شنبه 23 آذر 1389 ] [ 14:30 ] [ خزر ]
خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم، چه می خواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه بازآیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟! خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است... دکتر علی شریعتی ![]() [ جمعه 19 آذر 1389 ] [ 09:39 ] [ خزر ]
زن چیست؟ اولین و آسان ترین پاسخ آن است که زن موجودی است که « مرد » نیست، و البته با این پاسخ ، تمام سختی ها و دشواری های زنان آغاز می شود. چند کلمه از مادر شوهر بنفشه حجازی از دردهای کوچک است که آدم می نالد. وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شود آدم. چاه بابل رضا قاسمی گلرخ : خیلی داد بزنی ممکنه برادراش بشنون ، اونوقت ممکنه ناچار بشی برای ثابت کردن اینکه دستات پاکه خون آلودشون کنی. سگ کشی بهرام بیضایی
زیبا ترین قلب مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهردارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود پس همه تصدیق کردند قلب او زیباترین قلب است ولی ناگهان پیر مردی جلوی جمع آمد و گفت قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود و تکه هایی جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جا های خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:(( تو حتما شوخی می کنی ... قلبت را با قلب من مقایسه کن قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.)) پیرمرد گفت :(( درست است قلب تو سالم به نظر می رسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم می دانی ، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کردم و به او بخشیدم . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه های بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی از وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من ندادند. اینها همان شیار های عمیق هستند . گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟)) مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود . عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
[ پنجشنبه 11 آذر 1389 ] [ 09:25 ] [ خزر ]
هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند. پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند / آلن دوباتن نشسته ام اینجا و گوشم رو چسبونده ام به گذشته، انگار که گذشته دیوار خونه ای باشه که داره ویران میشه پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد / ریچارد براتیگان / حسین نوش آذر می دونی آدم هایی که می تونن گاهی وقت ها یه شکم سیر گریه کنند چقدر شانس دارن؟ ماهی ها عاشق می شوند / علی رفیعی
این یک عکس بسیار نفیس و کمیاب هست که ناسا گرفته. فقط هر سه هزار سال یک بار اتفاق می افتد. شما به چشم پروردگار خیره شده اید!!! این عکس را تلسکوپ هابل از طریق ناسا گرفته . اسمش را چشم پروردگار گذاشته اند... ذخیره اش کنید و به همه ی دوستانتان نشانش دهید...
[ چهارشنبه 3 آذر 1389 ] [ 13:51 ] [ خزر ]
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت : تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید : آیا این تبر توست؟ هیزم شکن جواب داد: نه! فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه! فرشته بازهم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
![]() همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟ آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ آوا، آرزوی تو برآورده میشه. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
[ پنجشنبه 27 آبان 1389 ] [ 20:31 ] [ خزر ]
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . ![]() |
||||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||||