|
یادداشت های 4 فصل زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند. زندگی نه عادت میخواهد نه خاطره! شور میخواهد
| ||||||
|
اگر به حجله آشنایی در حوالی - خیابان خاطره برخوردی و عده ای به تو گفتند کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد تو حرفشان را باور نکن تمام این سال ها کنار من بودی کنار دلتنگی - دفاترم در گلدان چینی - اتاقم در دلم... تو با من نبودی و من با تو بودم مگر نه که با هم بودن همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هر شب شعرهای نو سروده باران و بوسه را برای تو خواندم هر شب، شب بخیری به تو گفتم و جواب - تو را از آنسوی سکوت - خواب هایم شنیدم تازه همین عکس-طاقچه نشین-تو هم صحبت - همه دقایق - تنهایی - من بود فرقی نداشت که فاصله دست هامان چند فانوس - ستاره باشد پس دلواپس - انزوای این روزهای من نشو اگر به حجله ای خیس در حوالی - خیابان خاطره برخوردی
دوستای گلم و دوست جون عزیزم ، از همتون بابت این چند وقته عذر می خوام ... از همتون خیلی چیزا یاد گرفتم ... من بازم تو وبم می نویسم اما خیلی کمتر ... واسه همین خودمو ملزم دونستم تا یه خداحافظی کوچیک باهاتون بکنم ... چون این چند وقته که به وب کمتر میام دیگه کم کم دارم فراموش میشم پس به خودم گفتم لااقل یه خداحافظی آبرومندانه با همتون داشته باشم , یه خاطره از من براتون به جا بمونه ... تا بعد از این هر وقت دلتون خواست به وبم سر بزنین ... برای همتون بهترین ها رو می خوام ... MUCHO ÈXITO PARA TODOS BESO BESO
و چشمانت راز آتش است. وعشق پیروزی آدمی ست هنگامیکه به جنگ تقدیر می شتابد. و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت، پاکی آسمان را متهم می کند. توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند، و ترانه ی رگ هایت، آفتاب همیشه را طالع می کند. بگزار چنان از خواب برآیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند. دستانت آشتی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود. دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند، تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب را گواراتر کند؟ تا در آیینه پدید آیی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها و دریاها را گریستم ای پری وار در قالب آدمی که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد! حضورت بهشتی ست که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریایی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم. سلام ... بعد چند روز غیبت دوباره برگشتم ... اونم با یک آهنگ از انریکه ایگلسیاس و پدرش خولیو ایگلسیاس ... نمی دونم این آهنگ رو شنیدید یا نه ... این آهنگ رو که به زبان فارسی هستش پدر انریکه ( خولیو ) به خاطر دوستی اش با گوگوش و علاقه اش به آهنگ های گوگوش خونده و انریکه هم فقط باهاش هم خونی کرده ... و این آهنگ رو به ایرانی ها تقدیم کرده ... از من نشنیده بگیرید اما مثل افغانی ها خونده!!!
Enrique Feat Julio Iglesias - Bavar Kon
باور کن
صدامو باور کن صدایی که تلخ و خسته ست باور کن قلبمو باور کن قلبی که کوهه اما شکسته ست شکستست باور کن دستامو باور کن که سا قه ی نوازشه باور کن چشم منو باور کن که یه قصیده خواهشه... وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هامه حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدامه اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه ست پر وسوسه مثل سحر مثل غربت صادقانه ست باور کن اسم منو باور کن من فصل بارون برگم مترود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی... به دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف منو باور کن که من همیشه عاشقم [ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 14:59 ] [ خزر ]
|
||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||